هنر عشق ورزیدن...
شاید بعضیا فکر کنن که عشق ورزیدن هنر نیست اما به نظر من هست...
کسی که این هنرو بلده آنچنان طرف مقابلشو شیفته ی خودش می کنه که بیا و ببین....
تو این هنرو بلدی و کاری کردی که من واقعا شیفتت بشم...
هیچ وقت همچنین احساسی نداشتم.... احساس دوست داشتن و احساس عاشق بودن...
روز به روز بیشتر و بیشتر عاشقت میشم....
یکی عین تو اینقدر خوب و یکی ....
از موقعی که اومدم سمنان یعنی از ۲ سال پیش چیزای زیادی یاد گرفتم! با آدمای مختلفی برخورد داشتم. آدمای باشعور! آدمای بی شعور! آدمایی که پاشونو از گلیمشون درازتر می کنن و حد و خحدود خودشونو فراموش می کنن! آدمایی با طرز فکرا و عقاید مختلف! آدمای آب زیر کاه و موزی! آدمای بی شخصیت.! آدمای با خانواده و تحصیل کرده! مگسان گرد شیرینی که فقط و فقط موقعی با آدم خوبن که کار داشته باشن وگرنه اصلا کاری باهات ندارن که خداروشکر تعدادشون کم هم نیست! آدمای حسود....
وای وای وای.... اینو دیگه نگو.... می گن تومون خودمونو کشته بیرونمو مردمو... این واقعا حکایت کار منه.... یه مدت به خودم می گفتم خدایا چرا اینجورین؟ چرا اینطوری رفتار می کنن؟ چرا در برابر ااین همه اهمیت و ارزشی که براشو قائلم اینطوری رفتار می کنن؟ چرا اینقدر قدر نشناسن؟ اوایل احساس می کردم مشکل از منه اما بعد فهمیدم که نه ! این جور آدما خود درگیری دارن...
خلاصه توی این ۲ سال با اتفاقای جورواجور دست و پنجه نرم کردم! تا به اینجا رسیدم ... ۱ هفته ی دیگه امتحانای پایان ترم ۴ام شروع میشن و ۲ سال از این دوره ی کذایی سپری میشه... نمی دونم چقدش مونده اما قطعا بیشتر از ۲ ساله...
در بین این همه اتفاق که خب همشون هم خوب نبودن! اتفاقای خوبم برام افتاد... یکیش آشنا شدن با بعضی از دوستای واقعی و خوب و گل که واقعا مهربونن و هوامو دارن و اما بهترین اتفاق توی این مدت که نه توی زندگیم تو بودی و هستی و خواهی بود...
عسلم می خوام اینو بدونی که واقعا عاشقتم....

